تبلیغات بگذار تا که بگریزم
نویســــندگان :
◊ محمود رضا (17)
موضــــــوعات :
◊ ادبیات(داستان) (17)
آرشـیـــــــــــو :
◊ اسفند 1386 (1)
◊ بهمن 1386 (1)
◊ اردیبهشت 1386 (1)
◊ آذر 1385 (2)
◊ مهر 1385 (1)
◊ شهریور 1385 (1)
◊ تیر 1385 (1)
◊ فروردین 1385 (1)
◊ اسفند 1384 (1)
◊ بهمن 1384 (1)
◊ آبان 1384 (1)
◊ مهر 1384 (2)
◊ مرداد 1384 (2)
◊ تیر 1384 (1)
لینكســــــــتان :
◊ امشب با تو می گویم(مهدی)
◊ شرکت خدمات اینترنت و تلفن آریو
◊ من و دوستم زندگی
◊ تاریخ ایران و هویت ملی
◊ موسسه خیریه بهنام دهش پور
◊ دوستی عاشقان(وبلاگ شعرم)
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
طراح و سازنده : mahmoodreza
تنها :[ادبیات(داستان) , ]
تنها
ای دل تنگ من
ای گل بی رنگ و بوی من
می دانم که همواره تنهای تنها بودی
و من چون بی رحم ترین جلادان حتی صدایت را در حین مرگ نشنیدم
…و اکنون من زنده ام اما تو
حال معنای تنهایی را می فهمم
…
نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند 1386 و 10:03 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
رویا :[ادبیات(داستان) , ]
رویا
باز هم آسمان
آبی تر از همیشه
چشمانم هنوز به در
شاید رویای دیرینه ام روزی برآورده شود
...
تپش قلبم را نمی توانم احساس کنم
رنگ رویم زرد
چشمانم کم سو
...
از کدامین سمت می آیی تا راه را چراغان کنم
به سوی مزارم...
Mahmood reza
نوشته شده در شنبه 13 بهمن 1386 و 07:02 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
جاده ای تا بی نهایت... :[ادبیات(داستان) , ]
جاده ای تا بی نهایت...
چشمان روشنت خبر از راهی دراز می دهند.
برای رسیدن به این روشنایی می بایست مسیر طولانی و پرپیچ و خمی را طی کنم
آیا پاهای خسته ام توان گذر از این جاده سنگلاخ و صعب العبور را دارند؟
نمی دانم
به راه می افتم ...
با پاهایی برهنه
خارهای بیابانی پاهایم را خواهند آزرد .
قطره های خونم بر زمین خواهند چکید .
جاده ای که از آن من است با خط کشی هایی از قطرات وجودم و تابلوهایی از خاطراتم.
به پیش می روم و هر چند قدم که دیگر پاهایم توانی برای ادامه مسیر ندارند ، به پشت سرم می نگرم.
جاده ای که برای رسیدن به پاکی نگاهت پیموده ام را نظاره می کنم.
تنها چند قدم دیگر...
این سخن من به پاهای بی جانم است.
اما این راه گویی پایانی ندارد.
جاده ای تا بی نهایت...
نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت 1386 و 01:05 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
دو خط نور... :[ادبیات(داستان) , ]
دو خط نور...
بر دو خط نور بنگر
به موازات یكدیگر
آرام آرام به پیش می روند
خداوند آسمان آنان را به یكدیگر تلاقی داده است
دو خط دست در دست هم به مهربانی سرود عشق سر می دهند
همه عالم نظاره گر بازی عاشقانه شان هستند
چه معصومانه چشم در چشم هم دوخته اند
اشك چشمانشان جاری شد
این بار هم سعیشان بی نتیجه ماند
آن دو هرگز نخواهند توانست یكدیگر را در آغوش گیرند
... قلبشان یكی است
روحشان پیوسته با خدا...
نوشته شده در شنبه 25 آذر 1385 و 10:12 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
او می آید :[ادبیات(داستان) , ]
او می آید ...
بر فراز آنچه نامش هست شیطان
دو سه خط خدا بنویس
تابش سکوت احساس کن
مژگان بر هم گذار
صدای قلبت گوش دار
کوبش پای بر زمین...
گویی که می آید
از انتهای درون
نجوای عاشقانه شان شنو
خالق و مخلوق
پیوند روح و خدا
او می آید ...
نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر 1385 و 01:12 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در پنجشنبه 23 آذر 1385 و 02:12 ق.ظ
بهار :[ادبیات(داستان) , ]
بهار
به دور از چشمان خیس شبنم
گوشه ای دور
نشست و فریاد زد
خدایا آسمان را بشکاف
نفسم بگرفت
هوای تازه بهار می خواهم
تنهای تنها
در برابر قدرت خدا
زار زار گریست
معشوقش را گم کرده بود
بهار نیامد...
نوری تازه در قلبش شکافت
نمناکی صورتش احساس کرد
به یاد نم باران بهار افتاد
بر زمین افتاد
...
با معشوق خود هم آغوش شد
...
نوشته شده در جمعه 28 مهر 1385 و 08:10 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در جمعه 28 مهر 1385 و 08:10 ق.ظ
یک لحظه سکوت :[ادبیات(داستان) , ]
چیزی نگو
یک لحظه سکوت
خدا همین دور و براست
صدای پاشو بشنو
آروم آروم تو دلت گریه کن
اینجا سرزمین گناهکاراست
شاید خدا یه روز خودشو دوباره بهت نشون بده
خودتو آماده اون روز کن
تا خدا ...
نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور 1385 و 10:08 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
پرواز را به خاطر بسپار :[ادبیات(داستان) , ]
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده از پس دیوار می گرید برای تو
خدای دیگر رنگت را نمی بیند
بی رنگ ترین مخلوق آفریدگار!!
آسمان می بارد
اشک های ناپاکت دیگر به چشم نمی آیند
باد می برد با خود آنچه بود نامش پاکی
...
دستان خویش بالا گیر
بار دیگر بخوانش
رنگ گیر و پرواز کن
اشک تو بارانی خواهد شد
قلب ناپاکان خیس خواهد کرد...
نوشته شده در سه شنبه 6 تیر 1385 و 02:06 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
:[ادبیات(داستان) , ]
بودن یا نبودن؟
می خواست از خدا بگه...
ازآفریننده جهان و جهانیان
کاملترین ...
رنگش پرید!!!
سخن از تکامل به میون آورده بود اما چه سود که دیگه خدایی نبود تو خونه دلش
آخه تو شهر نگاهش هم خدایی نبود
به اسم دین خدا رو از وجودش فراری داده بود
حالا هم داشت از آفرینش و تکامل می گفت
برای شاگرداش از خدایی می گفت که دیگه وجود نداشت
به امید اون روز که اونا هم خدا رو از وجودشون فراری بدن و بتونن از خدایی که نیست ساعت ها تعریف کنن.
نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1385 و 01:03 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
نگاهی پاکتر از شبنم :[ادبیات(داستان) , ]
نگاهی پاکتر از شبنم
باری دگر ...
دست بر می دار به دعای...
خدایی نیز هست؟
گویند جایگاه دوزخ نیز نیک پایدار است...
هر جای باشم در دلم شوق وجود خدایی دگر است
هر زمان در آرزوی رسیدنم
به آنچه می نامندش شیطان یا که شاید خدای شاید هم هیچ
پروازم سینه خیز بر روی خاشاک سوز آور
لیک می دانم خدایی هست از پس دیوار سنگین دلم
خدایی آرام با نگاه تیز
تیز تر از برش شمشیر مویین
پا به پای دیوار چین گام بر می دارم تا که شاید از پس آن دیوار نگاهی پاک تر از شبنم خوش آمد گوید این خسته را
می روم تا که شاید روزی دگر ارمغان آورم
نگاهی پاکتر از شبنم
نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1384 و 03:03 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
هیاهوی خدا :[ادبیات(داستان) , ]
هیاهوی خدا
بر فراز دریا و چشمان خیس خدا
رویای نافرجام وصال
…
پسرکی تنها ، بغض کرده در کنج دیوار
مأیوس از بودن
پوچ از هدف
فریادش خاموش
اشک هایش خشک
مجسمه خاک خورده گوشه باغ را می نگرد.
در ذهنش ثانیه ها و سال های عمر، خط به خط ، صفحه به صفحه ورق می خورند.
هیچ نمی بیند در گذشته
هیجان و انگیزه ای نمی یابد.
…
در آرزوی قطره اشکی تا ببارد از ابر پاک چشمانش
لیکن خط های پاک شده زندگیش مانع ریختن قطرات ریز بارانش می شود.
خود را گم کرده
نمی داند از کجا آمده و به کجای خواهد رفت
منزلگاهش کجاست تا که راهروی باریکش بیابد؟
…
هق هقش بلند شد.
نا خود آگاه سر به سجده آورد.
به دنبال خدای بود.
در آرزوی رسیدن به او
به امید آنکه روزی خود خدایی دگر شود
ندایی آمد…
دست بر قلبت بگذار
صدایش بشنو
دقیق تر…
بنگر در قلبت چه داری.
خدای در قلبت هیاهو می کند…
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1384 و 01:01 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در پنجشنبه 6 بهمن 1384 و 01:01 ق.ظ
گل سنگ :[ادبیات(داستان) , ]
گل سنگ
صحبت از رنگ عشق بود.
رنگی که دیگه هیچ مثل و مانندی نداره.
فریاد بر سر زیبایی.
گل های زیبا که هر کدوم خودشونو عاشق ترین می دونستن از رنگ زیبای عشق می گفتن.
درخت هایی که فکر می کردن ؛ چون از همه بلندترن و بیشتر اوج گرفتن سرشار از عشقن ؛ داشتن از اجزای تشکیل دهنده عشق می گفتن.
دشت پر از هیاهو بود.
باید ثابت می کردن که عاشقترینن و واسه خودشون اعتباری پیدا می کردن.
ابر بر فراز دشت گسترده بود.
هیجان حکومت در تک تک سلول های ساکنین دشت موج می زد.
عاشق ترین ؛ حاکم دشت بزرگ می شد.
تکاپوی حکومت...
صحبت از عشق...
غبار دشت رو فرا گرفته بود.
دیگه حتی همدیگه رو هم نمی تونستن ببینن.
تو اون بین بین اون همه صدا و هیاهو...
یه صدای خسته توجه همه رو جلب کرد.
صدایی که داشت با سنگ صحبت می کرد.
با موجودی که بی ارزش ترین ساکن دشت به حساب می اومد.
موجودی که زیر پای موجودات دیگه غلط می خورد.
...
از روز های بارونی و ابری ای که کنار هم بودن می گفت.
از فشاری که سنگ به ریشه اش میاره می گفت.
از روز های سرسبزیش می گفت.
از اون روز هایی که باد و بارون هنوز اون سنگ بزرگو کنار پاش نیاورده بودن.
می گفت و اشک می ریخت.
اما نه برای سنگینی و فشار سنگ.
واسه روزهایی گریه می کرد که سنگ کنارش نبود.
گل پژمرده عاشق سنگ بود.
اون رو جزئی از قلب پاک خدا می دونست.
جز ئی که ساکته و هیچ وقت از زندگی ننالیده.
زیر پای همه موجودات دشت غلط می خوره و فشارشونو تحمل می کنه.
اما با عشق زندگی میکنه و تک تک موجوداتو دوست داره و لحظه ای خودشو از زیر پای ساکنین دشت کنار نمی کشه.
گل پژمرده این رو حق سنگ می دونست که حاکم دشت باشه.چون اون عاشق دشته.عاشق خدا و زندگی.عاشق فشار موجودات بر روی بدنش.
اما هیچ کس اونو به حساب نمی آورد.
موجودات دیگه که درد دل سنگ و گل رو گوش می دادن سرشونو پایین آورده بودن.
از روی حسادت خم شده بودن که صدای اون ها رو بشنون.
گل پژمرده از بی عدالتی ساکنین اشکش سر ریز شده بود.
آب به بدنش نمی رسید
تا اینکه...
خشک شد و ذرات بدنش از هم پاشید.
روی سنگ ریخت و سنگ هم مدفون شد.
عاشقانه مردند.
اما دیگه هیچ وقت کمر ساکنین راست نشد و نتونستن حاکمی رو بین خودشون انتخاب کنن.
تا آخرین لحظه زندگی با همدیگه جدال بر سر حکومت داشتن.
آرامگاه گل و سنگ زیارتگاه عاشقان شد
وگل سنگ؛ رنگ عشق...
نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و 05:11 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
مرگ خورشید... :[ادبیات(داستان) , ]
مرگ خورشید
بذار خدا نفس آخر خورشیدو ببوسه
تنها رنگ خالص دنیا می خواد بمیره
اشک خدا جاری شده
تو چشای خدا هم می تونی غم رو ببینی
باغ و آسمون و دریا و همه هستی از روی حسادت باعث مرگ خورشید شدن
آسمون تحمل نداره گریه خدا رو ببینه
باغ شرم می کنه
رنگ دریا پریده
دونه آخر اشک خدا سهم گل پژمرده رویا شد
رویا دوباره جون گرفت
سرشو بالا گرفت رو به چشمای خیس خدا
از خدا شد
رفت تا خدا
صبحی دیگه
خورشیدی دوباره طلوع می کنه...
نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر 1384 و 11:10 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
رنگ آسمون :[ادبیات(داستان) , ]
رنگ آسمون
آسمون رنگشو داد به آب روون.
خورشید خندید.
باغ رقصید.
همه منتظر این لحظه بودن.
حالا دیگه آسمون حرفی واسه گفتن نداشت.
خورشید شاد از اینکه نورش مستقیم به برگ درخت ها می خوره و میتونه اون ها رو بسوزونه.
این جوری همه قدرت خورشیدو باور می کردن.
باغ مغرور از اینکه دیگه بالا سر خودش هیچ چیزی نیست.
این جوری سرافکندگیش از اینکه یه بالا سر داره از بین می رفت.
آب رنگ دیگه ای گرفته بود.
رنگ آسمون پهناور.
دیگه آب پهناورترین موجود جهان بود.
اشک آسمون همه موجوداتو سیراب می کرد.
همه می خواستن که اون ناراحت باشه و گریه کنه تا هیچ وقت تشنه نشن.
همه دنیا پر از جشن و پایکوبی شده بود.
اما...
علف هرزی که زیر یه سنگ بزرگ پژمرده شده بود خوش حال نبود...
اون هیچ وقت آسمونو ندیده بود
اما...
رنگ آسمونو می دید
زیر سنگ تو ریشه گلها و درخت های باغ؛ تو حرارت خورشید که از آسمون رد می شد و به سنگ می تابید؛ تو رنگ آبی که از زیر پاش رد می شد...
وجود آسمونو در یکایک موجودات می دید و درک می کرد.
نمی خواست چیزی از وجود هستی کم بشه.
دنیا رو بی هیچ چشم داشتی با رنگ زیبای آسمون درک کرده بود...
خدا رو فهممیده بود ...
جزئی از خدا بود...
شاید هم خود خدا بود...
نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر 1384 و 05:10 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
جنگل خدا :[ادبیات(داستان) , ]
جنگل خدا
پیرمرد سالها در آرزوی رسیدن به خدا بود.
فشردن دست های خدا...
روزها عمر خود را در جنگلی گذرانده بود که جنگل خدا نام داشت.
باوری داشتند اهالی جنگل که خدا در این جا برای بهترین آدم زمان ظهور می کند تا او را با خود به نزد خویش و فرشتگان محبوبش ببرد.
اهالی پیرمرد را بهترین مرد زمان می دانستند چرا که از همه عمر خود و زیبایی های دنیا گذشته و تنها به عبادت خدا پرداخته.
همچون روزها و ماهها و سالهای گذشته عمرش به عبادت پرداخته بود و عبادت خدا می کرد و دائم به سجود و رکوع می رفت.
مشغول دعا بود و دستان خویش باز و رو به آسمان کرده بود.
وجود دستان گرمی را بر روی دستان خود احساس کرد که دستانش می فشردند.
به آرزوی خود رسیده بود.
رؤیای چندین ساله...
بهترین مرد زمان حضور خدا را لمس کرده و رو به آسمان خواهد رفت.
شادمان از عمر گذرانده...
از این که از عمر خود گذشته و به عبادت پرداخته و هیچ یک از زیبایی های زندگی را نچشیده و در جوانی از عشق دخترکی زیبا و پاک چشم پوشانده که مبادا او را از خدا دور کند.
سرخوش از آنکه هرگز عشق ورزی نکرده٫گلی زیبا را نبوییده٫غذایی لذیذ نچشیده و صورت ظاهر خوش نیاراسته که مبادا غافل از خدا شود و راه شیاطین به جنگل باز شود.
احساس می کرد به خواسته اش رسیده.
دستان یارش را محکمتر فشرد تا که رو به آسمان گام بردارند.
رو به سوی دستان خویش و همراهش کرد تا که تا که اطمینان خاطر یابد.
دست در دست شیطان رو به آسمان...
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1384 و 12:08 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
قصه سرو :[ادبیات(داستان) , ]
سرو می خواست فریاد بزنه.دیگه تحمل این همه فشارو نداشت.
اشکش داشت می ریخت روی گلهایی که زیر سایه شاخه هاش به خواب ناز رفته بودن.
داد و فریاد گلها بلند شد که چرا سرو از خواب بیدارشون کرده.
سرو می خواست یه بارم که شده بره زیر سایه یکی لم بده و واسه اون ناز کنه.
صدای بلند گریه اش همه باغ رو بیدار کرده بود.
باد هم اومده بود تا دق و دلیشو سر سرو خالی کنه و اذیتش کنه تا عقده اش و ناراحتیش از خورشید رو بریزه سر این درخت تنها.
باد اومد و همراش به زور ابرها دنبالش کشیده شدن.
اومدن رو سر سرو.
آروم شد گریه اش.
دیگه گریه نمی کرد.
آخه یکیو داشت که دیگه زیر سایه اش لم بده و واسش ناز کنه.
دنیاش ابر بود و ابر بود و ابر...
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد 1384 و 01:07 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -
:[ادبیات(داستان) , ]
این وبلاگ اولین وبلاگم تو میهن بلاگه و می خوام اختصاصش بدم به داستان های کوتاه.
مطالبی که از قید و بند رها باشه و راه گریزی باشه از بودن و نبودن٫رفتن و موندن٫خندیدن و گریستن...
بگذار تا بگریزم...
امیدوارم شما دوستان هم از تجربیات ونظراتتون منو بی نصیب نذارید و کمکم کنید تا بتونم مطالب بهتری رو بنویسم
ممنون از لطف همتون
همیشه شاد باشید
نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر 1384 و 10:07 ق.ظ توسط محمود رضا
ویرایش شده در - و -